تبليغاتX
کژمیر

فریاد مورچگان
تاريخ: چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت :10:48 بعد از ظهر

 

چند روز پیش فیلمِ "فریاد مورچگان" را دیدم. با ذهنیتی که بعد از "سکس و فلسفه" از مخملباف پیدا کرده بودم؛ بی­میل نشسته بودم تا سفسطه­های او را که نمی دانم چرا فکر می­کند تازه است؛ بشنوم و ببینم. اما فیلم تا آخرین لحظه مرا درگیر خودش کرد و آن را به طرز عجیبی جدی گرفتم. بعد از تمام شدن فیلم؛ می­توانستم با هزاران دلیل به راحتی ثابت کنم که فیلم؛ دچار لکنت­های اساسی است و از مخملباف بعید است و... اما ناگهان متوجه حسی در فیلم شدم. احساس کردم که با یک فیلم طرف نبودم. اصلن مقوله­ای به نام سینما موضوع بحث نیست. این آدم طوری دچار شوک شده؛ که اصلن قاعده و اصول هم پشیزی برایش ارزش ندارد. می­توانم تجسم کنم که مخملباف با خواندن نظرات کسانی که به ساختارهای ارسطوئی کارش ایراد می­گیرند چه نوع لبخندی بر لبش می نشیند. نه این که خواسته قالب شکنی کند! اصلا این آدم به تنها چیزی که الان فکر نمی­کند سینماست. او فیلم می­سازد تا استخوان در گلو مانده­ای را یا فرو دهد یا بیرون! او به مرز جیغ رسیده و واقعا بدون اکسیژن به قعر هزار متری دریا شیرجه زده. این است که فیلمش هم خفه می­کند. روزنه امیدی برای مخاطب باقی نمی گذارد. بخصوص هندوستان را که مهد آرامش و صلح برای خیلی هاست به لجن می کشد. واقعا زیستن مثل او دل شیر می­خواهد. خیلی فیلم­نامه­هاست که نوشته­ایم اما هیچوقت جرات ساختنشان را نخواهیم کرد. خیلی فکرها در سرمان می­چرخد که می­ترسیم به کسی بگوئیم. حتی برای بهترین دوستمان! مخملباف بدجوری دست به افشاگری خودش زده. نمی­دانم این کارش قابل تحسین است یا نقد! من از روزی می­ترسم که به قول برتون باید در جهانی شیشه­ای زندگی کنیم. هر چقدر هم که اعای رک بودن بکنیم؛ هیچ وقت نمی­توانیم آنچه را که واقها در مورد مادرمان؛ خواهرمان؛ خوایمان؛ زنمان و دوستانمان اندیشه می­کنیم بر زبان برانیم. نمی­توانیم همه­ی خوابهایمان را حتی برای زنمان تعریف کنیم. مخملباف؛ بدجوری سفره­ی دلش را پهن کرده. دل شیر می­خواهد. با دیدن فیلم؛ ترسی عجیب سراسر وجودم را فراگرفت.

این را نوشتم برای کسانی که هی دست و پا می زنند تا ساختارها و فرمول­های سینمائی را با فیلم­های مخملباف تطبیق دهند. آقا جان... کار او از این حرف­ها گذشته است. ما فقط قسمتی از این راهِ عصیان را می­رویم. همیشه در مرحله­ای ترمز می کنیم. تیشه بر اعتقاداتمان می زنیم و روزی تصمیم می گیریم بالاخره تکلیفمان را با هستی یکسره کنیم. اما یک جای کار ترمز می کنیم. می ترسیم. مخملباف ترمز بریده. ترسناک. مهیب. با او از سینما نگوئید. از جشنواره ها هم نگوئید. من مطمئنم خیلی چیزها معنایش را برای او از دست داده! این آدم یا بالاخره عقب می نشیند یا کاملا می­برد. باور نمی­کنید؟ منتظر کار بعدی او باشید!   

نوشته شده توسط نادر ساعی ور | موضوع: | لينک ثابت |
اجرای نمایش آنسوی پل در تهران
تاريخ: دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت :2:21 قبل از ظهر

حسين فرخي  از 23 مهرماه نمايش "آن سوي پل" را در تماشاخانه مهر حوزه‌ي هنري به صحنه مي برد.

اين نمايش كه متن آن توسط نادر ساعي‌ور نوشته شده است ، پيش از اين در بخش ويژه دوازدهمين جشنواره سراسري تئاتر دفاع مقدس اجرا شده بود.

در اين نمايش كه ساعت 19 به صحنه مي‌رود، بازيگراني همچون حسين رجايي دوست، رضا گيلان پور، ليلي مقيمي و امين آبان به ايفاي نقش مي‌پردازند.

ديگر عوامل اين نمايش بدين شرح اند:

طراح صحنه و لباس : افروز كشاورز ، موسيقي زنده : عنايت خادم بشيري، طراح پوستر و بروشور: آزاده فرخي ، دستيار كارگردان: مجيد جعفري ، انتخاب افكت: محمدحسين جعفري ، تداركات: هومن رستگار، و روابط عمومي : حسين تقي پور.

نوشته شده توسط نادر ساعی ور | موضوع: | لينک ثابت |
دو شعر تازه
تاريخ: جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت :1:45 قبل از ظهر

روزی برای کبوتری دانه خواهی پاشید

کبوتری که آخرین تخم­هایش را

در کف دستان بسته­ی من گذاشت

و هیچ وقت

صدای جوجه­هایش را نشنید

تبریز- 12/7/86

ای غریبه...

ای خواب­های من این همه آشفته

در فصلِ سکوتِ کدام قهرمان

در آفرینشِ لحظه­ی طلوعِ کدام ماه

به سوگِ کدام مرد

به شکرانه­ی کدام شهودِ شاعرانه

و به جشنِ کدام فتحِ عاشقانه

کی و کجا

بر من طلوع خواهی کرد؟

ببین...

انتظار از من

مشتی موی سفید

برای روزهای نوئل تو

به یادگار نهاده.

بردار...

مبارکت باد؛ بابا نوئل!

تبریز- 12/ 7/ 86

نوشته شده توسط نادر ساعی ور | موضوع: | لينک ثابت |
خانه ی احمق ها
تاريخ: جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت :6:13 بعد از ظهر

سلام. بی مقدمه از هر جا که می­توانید فیلم "خانه­ی احمق­ها" را پیدا کرده و نگاه کنید. یک روانکاوی اجتماعی بی نظیر از جنگ. هر آدمی که حتی به خدمت سربازی هم رفته باشد- چه مقدس و چه نامقدس- بعد از دیدن این فیلم به اوج حماقت هر کسی که در دستش اسلحه­ای آماده برای شلیک داشته باشد؛ پی خواهد برد. باور کنید در هر جنگی شما فقط برای شلیک اولین گلوله می­توانید توجیهی داشته باشید. _ البته آن هم اگر زیاد زور بزنید بدون این که بخواهید؛ در تسلسل تقدیریِ ویران کننده­ای درگیر خواهید شد که فقط عاشق رگبار گلوله هایی است که از اسلحه­ی شما بیرون خواهند جهید. جنگ ما را آدم­های تشنه­ی خون تربیت خواهد کرد. فقط در لحظه­ی اولِ شروع هر جنگی می­توان از اخلاقیات جنگ سخن گفت. بقیه فقط خون است و کشتن. اعتراف صادقانه ای می­خواهم بکنم. شبی خواب دیدم آمریکا به ایران حمله کرده و سرِ خیابان رسالت خیابانی که منزل ما آنجاست یک ایست بازرسی دایر کرده. از آن تیرهائی هم که بالا پائین می­روند نصب کرده اند. من سر خیابان از تاکسی پیاده می­شوم. در دو طرف ایست بازرسی چندین و چند سرباز مسلح آمریکایی ایستاده اند. آنها مرا بازرسی می کنند. زنها و بچه ها را. سپس اجازه می دهند تا سوار تاکسی هایی که آنطرف خیابان پارک شده بشویم و به خانه هایمان برویم. من میوه خریده بودم با نان و ماست. طوری که عادت کرده بودم به این برنامه! از خواب پریدم. همان شب به خودم قول دادم اگر روزی آمریکا به شهر من حمله کند؛ همان اولین روز نارنجکی به خودم بسته و خودم را داخل یکی از جیب هایشان می اندازم و اصلن زنده نمی مانم تا تحقیر بیشتری ببینم. اما امروز با دیدن فیلم " خانه ی احمق ها" بیشتر ترسیدم. برای اولین بار فکر کردم که در آن شرایط؛ بیشتر از اکنون؛ به فکر جان خودم خواهم بود. و این مرا بیشتر ترساند. احساس کردم؛ همه چیز به تار موئی بند است. در عرض یک هفته دنیا می تواند چنان به بهانه ی جنگ تغییر کند؛ که در سر همین کوچه اجساد همسایه ها را در گونی ها پر کنم!!! فیلمِ کونچالفسکی فقط خدای جنگ را برایتان به نمایش می­گذارد. جنگی که نه احساس شما را می شناسد نه گوشش به عدالت است و نه از حق مسلم شما برای داشتن انرژی هسته ای چیزی می فهمد. حال درستی ندارم و نمی توانم داستان فیلم را برایتان تعریف کنم. بماند برای بعد. فقط همین را بگویم که همه در دنیا مثل شعبده باز روی طناب راه می­رویم. منتهی طناب آمریکایی و سوئیسی و سوئدی و آلمانی و... حداقل ده متر عرض دارد و مثل دیوار بتنی محکم است و طناب عراقی و ایرانی و افغانی و سودانی و... ده سانت هم عرض ندارد. بله... دسته ی اول هم ممکن است بیفتند. اما احتمال افتادن آنها کجا و احتمال افتادن ما کجا!!!

نوشته شده توسط نادر ساعی ور | موضوع: | لينک ثابت |
داستان كوتاه: كرگدن
تاريخ: دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت :0:11 قبل از ظهر

بله... خیلی وقتِ که نیستم. هزار تا دلیل داره که نه هزارو نهصدتاش براتون آشناست. همون دردیه که همه­امون به یه نوعی درگیرشیم. درد نان! مجبور بودم به خاطر سیر کردن شکم (البته می­دونین که این روزها جور کردن هزینه­ی سفرها و مهمونی­ها هم زیر مجموعه­ای از تعاریف متعدد همین واژه هستند. خلاصه یه دفعه فکر نکنین واقعن داشتم از گشنگی می­مردم!!) یه سریال برای تلوزیون بنویسم. فیلمبرداری شروع شده. در حالی که من هنوز نه قسمت دارم تا تمومش کنم. از طرفی هر شب داریم نمایش "آن سوی پل" رو اجرا می­کنیم و من که درگیر بازی تو این نمایش هم هستم؛ خسته و کوفته می­رسم خونه و...

اصلن چرا دارم سرتون رو درد می یارم وقتی واژه­ی خوشگلی مثل ببخشین تو چنته­امِ؟ آقایون... خانم­ها... ببخشین. عوضش یه قصه­ی خوب براتون دارم. این داستان رو فقط چند نفر از دوروبری­هام خوندن. براتون تازگی داره. گفتم خوب؟ آره... ادعاش رو دارم. چون بعد از یک سال که می­خواستم دستی به سر و روش بکشم و بذارمش تو وبلاگ؛ منو درگیر خودش کرد. کمتر داستانی تو آرشیوم دارم که بعد از شش ماه بتونه این جوری درگیرم کنه. شاید هم به خاطر اینِ که لحظه لحظه­ی این داستان؛ خاطره­ی خط خورده­ای از گذشته­ی خودم رو برام زنده می­کنه. وقتتون رو تلف نمی­کنم. بخونین و احتمالن لذت ببرین. و اما داستان...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نادر ساعی ور | موضوع: | لينک ثابت |
www.kajmir.blogfa.com کژمیر